تبليغاتX
از خدا فقط سلامتی شو می خوام

از خدا فقط سلامتی شو می خوام

مثل پرنده

باز غم غریبی باز بیقراری

باز دل شکسته، حالی نداری

مثل یک پرنده در کنج لونه

باز کدوم فصل گل و در انتظاری

روزاتو بشمر دل آزرده’ من

داغت به روی پیشونی خورده’من

مثل برگی گریزون از خشم پاییز

نیمه جون از دست غم در پرده’ من

.........
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آذر1384ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط آسمونی  | 

چرا زنان همیشه گریه می کنند.......

فرشته من قد تمام فرشته ها دوست دارم

پسر کوچک از مادرش پرسيد چرا گريه ميکني؟

مادرش به او گفت چون من يک زن هستم .پسر بچه گفت

 من نميفهمم .
بعد ها پسر کوچک از پدرش پرسيد چرا مادر بي دليل گريه ميکند؟

پدرش تنها توانست به او بگويدتمام زنها......



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آذر1384ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط آسمونی  | 

من و تو و شب......

تو تمام دنياي مني مريمم

فکرشوکن یه شب باهم یه گوشه ای تنها باشیم

 با چارتا دیوار و یه سقف جدا ازاین دنیا باشیم

من باشم وتوباشی و یه جفت دلهای بی قرار

 فرصت خوب انتقام ازلحظه های انتظار

 فکرشوکن عروسکم به اون شب پرالتهاب

چشماتوروی هم بذار امشب به یاد من بخواب

 فکرشوکن دستای من روقلب توجون بگیره

دل,دل بی قرارتو توسینه آروم بگیره

 نه ساعتی باشه که شب سربره وتموم بشه

 نه هیچ کسی سربرسه ثانیه ای حروم بشه

                  هرگزنديدم به گلي لبخند زيباي تو را

                                        هرگز نمي گيرد کسي در قلب من جاي تو را

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آذر1384ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط آسمونی  | 

قسمت....

همیشه برای دیدنت لحظه شماری می کردم 

 ولی حالا که لحظه ها نمی خواهند شمرده شوند من چه کنم

من همیشه منتظر روزی هستم که دست تو در دست من باشد

ولی حالا که خدانمی خواهد نمی دانم چه کنم

بذار قسمت یا بخت  یا هر چی که اسمشو بذاری 

هر چه می خواهد بر سر ما بیاورد

دوست داشتم سرنوشت من به غیر از این بود

من از جدایی و تنهایی در هراسم

آخه بی تو من دیوونه می شوم...

باور نداری ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آذر1384ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط آسمونی  | 

لحظات تلخ

هميشه غمگين ترين و رنج اور ترين لحظات زندگي ادم

توسط همون کسي ساخته مي شه که شيرين ترين و به ياد

 موندني ترين لحظات

رو براي ادم ساخته

دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه 26 آذر1384ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط آسمونی  | 

من و تو........

میان کوچه می پیچد صدای پای دلتنگی

به جانم می زند آتش غم شبهای دلتنگی

چنان وامانده ام در خود که از من می گریزد غم

منم تصویر تنهایی منم معنای دلتنگی

چه می پرسی زحال من؟ که من تفسیر اندوهم

سرم ماوای سوداها دلم صحرای دلتنگی

در آن ساعت که چشمانت به خوابی خوش فرو رفت

میان کوچه های شب شدم همپای دلتنگی

شبی تا صبح با یادت نهانی اشک باریدم

صفایی کرده ام در آن شب زیبای دلتنگی

+ نوشته شده در  شنبه 26 آذر1384ساعت 8:54 بعد از ظهر  توسط آسمونی  | 

کاش دنیا....

رسم دنيا 
+ نوشته شده در  شنبه 26 آذر1384ساعت 8:50 بعد از ظهر  توسط آسمونی  | 

تولدت مبارک آبجی جونم........

چند روز پیش تولد بهترین آبجی دنیا بود

من یادم نبود از آبجی معذرت می خوام

خیلی دوستت دارم آبجی

تولدت مبــــــــــارک(صد سال زنده باشی)

تقدیم به آبجی عزیزم

امشب شب ما غرق گل و شادی و شوره
از جشن ستاره آسمون یه پارچه نوره

امشب خونمون پر از طنین دلنوازه

تو خونه پر از نوای دلنشین سازه

عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه

زندگیم با بودنت درست مثله بهشته

تو خونه سبد سبد گلهای سرخ ومیخک

عزیزم دوستت دارم تولدت مبارک

جشن تو جشن تولد تموم خوبی هاست

جشن تو شروع زیبای تموم شا دیهاست

جشن تو شروع یک روز مقدسه برام

وقت شکر گذاریه به سوی درگاهه خداست

امشب تو ببین چه شور وحالی وصفایی

دوستی که گل سرسبده محفل مایی

امشب رو لبا گلهای خنده واسه توست

آرزوی ما بخت بلند در طالع توست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آذر1384ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط آسمونی  | 

"""ستاره

گوش کن

من برای پنهان کردن تو

صادقانه به همه دروغ می گویم

و وقتی زیباترین لحظه سال تحویل می شود

شوق چشمانم را گور می کنم

من روی صفحات خالی دفترم

بدون فاصله تو را می نویسم

و هر روز شعرهایم را به صندوق دلتنگی ام پست می کنم

خوب می دانم

تا وقتی سرم به آسمان است و نگاهم به زمین

از تو

جز یک نگاه کهنه

چیز دیگری ندارم """

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 آذر1384ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط آسمونی  | 

تو یی...............

تويي صادقترين حرف رو لبها .... منم غمگين ترين راز تو دلها

 تويي زيبا طلوع صبح فردا ............منم اينجا غروبي مثل شبها

 تويي همچون قناري شاد و شيدا .......... منم مثل كلاغي رو درختا

 تويي آشفته دل مغرور و رعنا.............. منم همراز و همراه يه رويا

 تويي عشق و محبت توي قلبها.............منم ديوونه مثل موج دريا

 تويي تنها تويي ياد غريبها...............منم فرياد بي پايان غمها

 تويي شاخه گل سرخ صدفها..............منم تنها شقايق توي صحرا

 تويي آب زلال اشك چشمها.....................منم مرداب سرد توي دشت

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 آذر1384ساعت 8:18 بعد از ظهر  توسط آسمونی  | 

احتیاج.........

گفتم:

نميدانم كه در قيد كه هستي

طرفدار خدا يا بت پرستي

نميدانم كه در دنياي محشر

به چه عشقي چنين شيدا نشستي

گفت:

طرفدار خداي عشقم اي يار

از اين عاشق كشي ها دست بردار

كه كار بت پرسته بي وفايي

نه من كه غصه امه درد جدايي

گفتم:

خدا را با تو هرگز نيست كاري

كه تو خود ناخداي روزگاري

به روي زورقي در هم شكسته

مث ماهي كه رو ابرا نشسته

گفت:

اگر من ناخدايم با خدايم

نكن تو از خداي خود جدايم

به تو محتاجم اي يار موافق

به تو محتاجم اي همراه عاشق

گفتم:

خداي عشق تو داره خدايي

كه تو دينش گناهه بي وفايي

بگو رندانه ميگويي صد افسوس

كه تو خورشيدي و من نور فانوس

گفت:

من غرق سكوتم تو بخوان

قصه پرداز تويي

من هيچم و پوچم تو بمان

سينه و راز تويي

من رو به زوالم

دم آواز تويي

فقط خداست که تنهاست...

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 آذر1384ساعت 2:7 بعد از ظهر  توسط آسمونی  | 

لحظه ها........

برای دیدنت لحظه شماری می کنم.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط آسمونی  | 

من و تنهایی....

<><><><><><><><><><><><><><><><>

***************************

 

من تنهایم کسی به دادم برسد......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط آسمونی  | 

دوستت دارم یه عالمه

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط آسمونی  | 

پر می کشم تا اوج.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط آسمونی  | 

هنوزم تنهام ولی.......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1384ساعت 4:59 بعد از ظهر  توسط آسمونی  | 

من و تنها نذاری

 

                هر چه می خواهم غمت را در دلم پنهان کنم

                                                 سینـــــه می گــــــــوید تنگ اومدم فریاد کـــن

 

*************************************************

 
<><><><><><><><><><><><><><><>
 

 

باور..................

نمی دونستم حرفشو رو باور کنم یا نکنم...

هر شب تو آسمون چشمک می زد...

صدام می کرد ...

وقتی دلش می گرفت تو آسمون جلوی پنجره ام میومد ،بغض می کرد...

دلش می خواست حرف بزنه ولی ساکت تر از همیشه فقط نگام می کرد...

یه بار خواستم دستمو دراز کنم بگیرمش بیارمش پایین تا هیچ وقت دلش نگیره

ولی یادم رفته بود قشنگیش به تو اوج بودنشه ... به همون دور بودنشه ...

وقتی نزدیکش شدم سوختم. آتیش گرفتم ...خیلی داغ بود ...

فکر کنم خودشم از سوزوندن من غصه اش گرفت ...

وگرنه خاموش نمی شد ...

حالا دوباره دارم ازش دور میشم ... هر چی دورتر میشم بیشتر نور می ده...

خیلی ازش دور شدم ...شاید دورتر از اولش...

 هر شب میاد جلوی پنجره ام ...

گاهی وقتا بغض میکنه ...گاهی وقتا می خنده ...

می خنده به کارام ... ولی یهو بعد هر خنده بغض میکنه !

روشو بر می گردونه و تو سیاهی گم می شه تا پیداش نکنم ...

 

 

دلم  برات شده یه ذره 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1384ساعت 8:9 بعد از ظهر  توسط آسمونی  | 

یاد

ين جسم من از خاک است در خاک شود روزي

 اين خط من از دفتر هم پاک شود روزي

 هر کس که مرا دید يا خط مرا خواند

 باشدکه کند يادم غمناک شود روزي...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آذر1384ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط آسمونی  | 

بوسه

 

يکي خواست و يکي نخواست:

 اوني که خواست تو بودي و اوني که بي تو بودنو نخواست من بودم

يکي آورد و يکي نياورد :

اوني که آورد تو بودي و اوني که به هيچ کس جز تو ايمان نياورد من بودم

يکي برد و يکي نبرد:

 اوني که برد تو بودي و اوني دل به تو باخت من بودم  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آذر1384ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط آسمونی  |