تنهای تنها.......
من شکایت دارم از روزی که دنیا آمدم
بی خبــر بی میل خود تنها به اینجا آمدم
بی خبر زندانی دنیا شــــــدم آخر چرا؟
من مگر گفتم خدا می خواهم این ویرانه را

در تنها ترین تنهاییم به تنها چیزی که می توانم فکر کنم...
تنهایی توست که چگونه این تنهایی را تحمل می کنی..
کاش تنهایی جزئی از هستی نمی بود.
آخر این تن تنهای من تحمل تنها بودن را ندارد
+ نوشته شده در دوشنبه 12 دی1384ساعت 12:18 بعد از ظهر  توسط آسمونی
|
